۴۵ مطلب با موضوع «# اراجــــیف بـــــلوریـن» ثبت شده است

شده؟

تا حالا موقع خوندن یه کتاب .. یا دیدن یه فیلم سینمایی یا سریال که از از سد اند نبودنش مطمئنید ، به این حس دقت کردید ؟ همون حسی که تا اتفاق بدی میوفته، زود باهاش خودتونو دلداری می دید : "هی ، این فقط یه کتابه .. این فقط یه داستانه ، این فقط یه فیلمه! مهم نیست وسطش چه اتفاقایی رخ میده،  مهم اینه در نهایت به خوبی و خوشی تموم میشه و روایتگر قرار نیست ما رو ناکام بذاره."

( اولش اشاره کردم "چیزایی که از سد اند نبودنش مطمئنید." اما شاید اینقدر تاکید هم لازم نبود، چرا؟ چون سناریو های سد اند به این راحتیا پیدا نمیشن .. و به این آسونیا ساخته نمیشن..  میدونستین شما حتی واسه کسب درصد منفی توی کنکور بازم نیاز به علم کافی دارین ؟ چون باید جواب های درست رو تشخیص بدین و یه وقت اون ها رو علامت نزنین.. پس ساختن یه پایان غم انگیز هم کار کار هر کسی نیست.. یه جمله یادم میاد ، اگر اشتباه نکنم از شکسپیر بود؛ شایدم از یه بزرگ دیگه ای.. نمیدونم .. اما میگفت : فقط یک نابغه می تواند پایانی اندوهناک برای داستانش دست و پا کند! )

یا وقتی شخصیت های اصلی یه فیلم از هم جدا میشن اما شما مطمئنید که از اولش واسه هم ساخته شدن ، دیگه بیخودی خودتونو حرص نمیدین.. منتظر میشین تا همه چیز خودش به خوبی و خوشی تموم شه .. پرده ی سینما بیوفته و بلند شین و کف بزنین..

اما در نهایت چی میشه ؟ وقتی تنهایی از رو اون صندلیای قرمز سینما بلند شدین و وسط سرمای زمستون پیاده سمت جایی که بهش تعلق دارین راه افتادین، تازه یادتون میاد تو فیلمی که رو پرده ی زندگیتون پلی میشه خبری از شخصیت اصلی و فرعی نیست .. خبری از خوب و بد و زشت و زیبا و تضاد های شفاف و واضح نیست .. اگر به همین راحتی بود.. که این همه بازیگر از زندگی جا نمی‌زدن .. 

ولی تا حالا دلتون خواسته حداقل یه بار بتونین خوب و بد رو بدون توجه به نظریه ی نسبیت با قاطعیت تشخیص بدین و انتخاب کنین که نگهش دارین یا کنارش بذارین؟ تا حالا بغض گلوتونو گرفته وقتی به خودتون تشر میزنین ک ای کاش میتونستم حداقل یه بار یه چیز واقعی و ثابت وموندنی ، ب جز نکات منفی تو خودم پیدا کنم؟ تا حالا زار زدین از شدت بی ثباتی و بی خوابی و ترس اینکه هر لحظه از زمین کنده بشین ؟ ترس اینکه موقع سقوط تیکه هاتون هر کدوم به میلیون های تیکه ی ریز و درشت دیگه تبدیل شه که زیر پای عابرایی که سمت هدف های زندگیشون میرن خورد و خمیر شه.. تا حالا شده دلتون بخواد یدفه هم شده باهاتون اونجوری ک شما میخواین رفتار بشه ک هی نخواین خودتونو با گریه هایی که فقط بالش می بینه خالی کنین؟ تا حالا دلتون تنگ شده برای همه ی اون بچگیایی که داشتین و دیگه ندارین؟ شده خسته شین بِبُرین جا بزنین کم طاقت و نا آرومی وسط بیخیال ترین حالت ممکنتون بیاد سراغتون اما اونقدر خسته باشین که دیگه حتی نتونین ب درستی این حالت ها رو تداعی کنین و فقط پوزخند بیاد رو لبتون؟ وسط هجوم جمعیت تا حالا حس کردین هر طرفو نگا میکنین رو صورت همه یه ضربدر بزرگ قرمز خورده؟! انگاری دیگه هیچکی نمونده..دیگه هیچی نمونده.. هیچ انتخابی نداری.. و تنها کاری که میتونی انجام بدی تلاش واسه بقاست ..چجور بقایی؟ 

دم اکسیژن و بازدم کربن دی اکسید

  • ۲۴
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۱ بهمن ۹۹

    Enough

    گاهیم دیگه فقط کنار میکشی ..

    فقط و فقط و فقط بیخیال میشی ، دلیلشم خیلی ساده س ؛

    تو فقط ، دیگه نمیکشی  ..

    آره .. ! 

    بچه بازی دیگه بسه ..

    کوتاهی و بازی کردن با آینده ت تا همینجا بود ،

    دیگه تمومه 

    و واقعا کافیه ..

    تموم ..

    همین .. 

    And there are things you can not tell anyone..

  • ۳۱
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۳۰ دی ۹۹

    چیشد؟!

    چیشد باز نمازامو ول کردم ب امون خدا؟

    من که میدونستم ، نماز حالمو خوب میکنه.. من که میدونستم ، آدم نمازاشو واسه خودش میخونه نه خداش.. من که میفهمیدم یه نظم عجیبی میده به زندگیم .. من که کاملا خبر داشتم چقدر بهش تاکید میشه.. من که می فهمیدم ، بازم پس چرا؟! 

    گاهی نمیفهمم دلیل اینو که چرا هیچ عادت خوبی تو من دووم نمیاره.. روزایی تو زندگیم بوده که شبش از فرط خستگی، ولی خوشحالی از کارایی که کردم، تو تختم بیهوش بشم ..‌ حس خوب اون بیهوشی رو درک کردم .. پس چرا بازم عادتای خوبم یادم میره؟!

    رفتم وضو گرفتم واسه نماز ظهر و عصر ، ولی دیگه دیر شده بود.. دقیقا ۳ دقیقه مونده بود به تموم شدن وقت شرعیش که همین بیام چادرمو بپوشم و زیرشو با سنجاق محکم کنم، تموم شد..تموم شد وقتش.. ولی چیزی به غروب نمونده.. ینی میتونم ؟! میتونم بازم ولش نکنم؟!

    کاش عادتای خوب خودشون غل و زنجیر میشدن ب پاهام!! یه خواسته ی کمال‌گرایانه و بدون تلاش! در جوابش فقط میشه پوزخند زد نه؟! ولی من دلم برای روزایی که بیشتر از هر کسی ، مراقب خودم بودم تنگ شده.. دلم برای یه خواب خوب و بدون استرس که سر وقت باشه ، تنگ شده.. دلم یه ذره آرامش میخواد ، نه ترس از اینکه اگه مدارس حضوری شدن چه خاکی باید به سرم بریزم ...

    حالا که روتین زندگیم اینقدر خسته کننده و تکراریه ، دلم برای اینکه این تکرار ، یه تکرار موثر باشه تنگ شده.. حالا که عمرم تو این سال های دبیرستانی و کرونایی تقریبا رو به فناست و نمیشه ازش لذت چندانی برد ، حداقل چرا یجوری نباشن که این مشقت ها و تنهایی ها و تو اتاق حبس شدن ها به یه دردی بخوره و در نهایت یه نتیجه ای بده؟ در غیر این صورت فقط دارم اکسیژن حروم میکنم..

    پ.ن : کلی نوشتم و نوشتم و نوشتم و پاک کردم ! احتمالا اگه بیان نوشته هامو ب فنا داده بود کلی خودمو به در و دیوار می کوبیدم ولی در کمال تعجب ، حالا که خودمم که خیلی شیک و مجلسی پاکشون کردم ، انگار عین خیالمم نیس !بگذریم..

    این عوض شدنا و تغییرات شخصیتیم بغضی وقتا خودمم میترسونه..

  • ۲۲
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۲۳ دی ۹۹

    Breath¿

    هرگز نمیدونستم چند دقیقه ی کوتاه نفس نکشیدن واقعا از لحاظ فیزیکی چه معنی میده،  تا امروز...هرگز نمیفهمیدم غرق شدن واقعا چه حسی داره ، تا تابستون پارسال که یه بار صاف با جفت پاهام مثل میخ پریدم تو ۴ متری استخر ، و فقط میدونم دیگه بالا نیومدم... هیچی نمی دیدم، هیچ صدایی نمی شنیدم ، هیچی نمی فهمیدم ، فقط با نفس حبس شده به زور دست و پا میزدم...

    دیگه بالا نیومدم ؛ تا اینکه یهو دست مربی محکم موهامو با کلاهم کشید...و اون موقع من قدر نفسایی رو که میکشم ، فهمیدم...اون موقع قدر شنیدن صداها و دیدن آدما و پر و خالی شدن حبابک هامو دونستم..‌ و اینکه یهو یاد اون روز افتادم ، دلیلش فقط یه چیز بود.

    اونم اینکه همین چند دقیقه ی پیش ، دوباره از نفس کشیدن محروم شدم...رفتم دوش بگیرم ، اما حواسم نبود آب زیادی داغه...حواسم نبود همه جا رو بخار گرفته ، حواسم نبود دیگه حتی جایی رو درست نمی بینم .. خدا میدونه تو کدوم جهان موازی سیر میکردم ، داشتم زیر لب یه آهنگ زمزمه میکردم و با هر جمله ای که میگفتم نفسم تنگ تر میشد ، اما اونقدر کله شق بودم که هر دفعه جمله های بعدی رو حتی بلند تر ادا میکردم و نفس بیشتری براش مصرف میکردم...تا اینکه یهو به خودم اومدم دیدم چشمام سیاهی میره ، دیدم حالم خرابه ، دیدم نفس نفس میزنم ولی چیزی نیس ک تنفس کنم ، دیدم دیگه نمیتونم خودمو سر پا نگه دارم .. و نفهمیدم چجوری حوله رو انداختم دورم ، خودمو پرت کردم بیرون...

    ۴ دقیقه ی تموم نفس نفس میزدم ، کسی خونه نبود ، بجز برادرم که ۷ سالشه ، بدن بی جونمو کشوندم رو کاناپه،  تو چشماش زل زدم و واسه اولین بار گفتم :

    " داداشی ، دارم میمیرم..."

    بعد اون ، یه لحظه حس کردم دارم بالا میارم...رفتم دستشویی ، سرمو خم کردم ، و تنها چیزی که تونستم بالا بیارم آب و احتمالا شیره ی معده بود..چیزی نخورده بودم ک بتونم بالا بیارم.. بعد اون یه ذره آروم تر شدم .. 

    الان یدونه آبنبات تلخ نعنایی تو دهنمه ، و فقط یه چیز میدونم ؛

    قدر نفسامو !!!

  • ۲۸
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • يكشنبه ۷ دی ۹۹

    به رسم عادت قدیمی/ EN exam

    و فقط تویی که میتونی شبیه اصغر آقای بقال سر کوچه اونم با پاهای برهنه بشینی ، اما همچنان اونقدر جذاب و فاکی بنظر بیای ...همین الان با زیر پیرهنی و شلوار راه راه آبیم همونقدر با ابهت خواهی بود..اصلا شلوار راه راه چیه..گونی هم بپوشی زیبایی ... *چگونه گند فن گرلی کردن را استخراج کنیم؟ پارت ۷۸ ، دونت فورگت تو لایک اند سابسکرایب اَور چنل فور مور*

    زده به سرم نه؟ میدونم...در جریانم کاملا..ولی اگه بخوام شب تا صبح جدی باشم و به تمام سرکوفت ها و سرزنش های مامانم اونقدر بها بدم که تا ۷۲ ساعت بهشون فک کنم ، صد درصد دووم نمیارم و خیلی زود از پا در میارم...جا میزنم .. ولی نمیخوام اینجوری بشه..پس باید آسون تر بگیرم نه؟

    وب میهنم که هیچی ، به دیار باقی شتافت ، ولی اگه یادتون مونده باشه عادت کرده بودم بعد هر امتحان پست بذارم و بگم چخبره...ولی دیگه حتی حوصله ی تعریف کردنشم ندارم! جالبه نه؟ با همون مضمونی میام پست بذارم ک حتی حال ندارم بهش فک کنم..

    درمورد امتحان ریاضیم که اصلا نمیخوام حرف بزنم .. اصلا.. هیچ دلیل گفتنی ای هم نداره .. فقط میخوام از کنارش بگذرم تا ببینم بعدا چیکار میتونم براش بکنم .. امروزم ک امتحان زبان دادم .. اصلا حس نکردم امتحان دادم .. خیلی سبک بود ..میتونست عقده ای بازی در بیاره سخت بگیره و اذیت کنه ، ولی نکرد .. حتی زمان برای امتحانش تعیین نکرد! .. تو کل این ۱۶ سال زندگیم امتحان بی سابقه ای بود. 

    قدیما که مدرسه میرفتیم، امتحانای ترم دوران عیش و نوش من بود.چون در طول ترم مجبور بودم بشینم همه چیو بخونم ، همه چیو بنویسم و حل کنم و فشار ها رو دوشم تقسیم میشدن.. سر امتحانای ترم هم هر صبح میرفتم میدادم میومدم خونه ، سریال می دیدم ، بیکار و علاف و خوشحال ول میگشتم و امتحانامم خیلییی که گند میزدم  نهایت ۱۹ میشد..

    * نه اینکه فک کنین من خیلی خوبم! نخیر..دبیرا آسون میدادن تا ما نمره ی خوب بگیریم و برا خودشون باعث آبروریزی نشه* 

    نه اینکه الان بخوان گیر بدن در طول امتحان قراره ب صورت لایو شما رو تحت نظر بگیریم تا تقلب نکنین و ۳۵ تا سوال تستی زیست با ۴۰ دقیقه وقت بدن و دهن ما سرویس شه ..(البته دهن ما تو این یه مورد اونجوری نشده هنوز..اینو از یه مدرسه ی دیگه که معلم زیستشون با ما یکیه شنیدیم و داریم دعا میکنیم سرمون نیاد)

    خلاصه .. الان برعکسه..کل ترم رو کوتاهی کردم .. حالا قراره سر امتحانای ترم دهنم سرویس شه اساسی .. و همشم تقصیر منه.. البته که هست.. ولی چیکار میشه کرد؟ مجبورم دووم بیارم..

    خلاصه همین (:~ روزمره هامم خیلی حوصله سر بر شدن .. من که کامنتا رو باز میذارم ولی اگه حرفی برا گفتن ندارین نمیخواد عذاب وجدان داشته باشین.. این زندگی چیز اظهار نظر کردنی ای نداره~

    پ.ن : استلا میگفت چرا کامنتای وب خودتو جواب نمیدی برای بقیه همش کامنت میذاری؟ .. وای گاد... پیش خودم گفتم واقعا نمیدونم! البته کامنتا رو ک جواب دادم ولی جدا نمیفهمم دلیل یه سری کارامو.. گشادی فقط درمورد خودم صادقه انگار .. هنوز جون دارم برا بقیه خودم باشم ، براشون باشم.. ولی فک کنم خودم تنها کسیم ک براش نیستم .. 

  • ۲۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۳ دی ۹۹

    آروم؟ یا قرار؟

    7:57 a.m

    خورشید هم زده به سرش ! هی میره پشت ابر ، هی میاد بیرون..هی اتاقم تو تاریکی فرو میره ، چند ثانیه بعد دوباره روشن میشه.. ینی میخواد اینکارشو ادامه بده؟! کاش بدونه با این کارش چشمام تو عادت کردن دچار مشکل میشن .. نمیدونن به تاریکی عادت کنن ، یا منتظر روشنایی باشن؟ 

    و مامانم نیم ساعت پیش بیدارم کرد و رفت سر کار..اما من هنوز تو تختم موندم..از زیر پتو جم نخوردم.. بابام اومد منو دید ک باز وصلم ب سیم شارژر،  اونم تو تخت،  یه نگاه خیلی ناجور انداخت و رفت...خب بیخیال ، عادیه.  کجا بودم؟ آها .. اینکه حال و روزم عجیبه .. خواب و آروم ندارم .. وسط امتحان های ترمیم ، اگه گند بزنم باید وصیت نامه تنظیم کنم ، تازه اگه خوش شانس باشم و سری به تنم بمونه برای نوشتن و تنظیمش. دیشب از اون شبا بود .. که از فرط خستگی بیهوش شم .. یادم نیس آخرین باری ک اینقدر بی مشقت خوابم برده بود کی بود.. جوری ک هندزفری رو دوباره زیر سرم و گوشیمو زیر پتوم پیدا کنم .. آلارم هم نذاشته بودم.. طبق معمول مامانم زحمتشو کشید بیدارم کرد .. ولی خب بدجور خوابم میاد .. احتمالا اینو بنویسم باز خوابم ببره ..نمیدونم چی منو سر پا نگه داشته ، شایدم میدونم ، فقط دیگه میترسم از وجود داشتنش حرف بزنم .. مبادا دوباره تو آسمون خاکستری برای همیشه گم و گور بشه و بازم من بمونم و من و من و من‌.. اینکه فقط خودتون و خودتون و خودتون بمونین حتی اگه عاشق خودتون باشین همیشه هم آسون بنظر نمیرسه. 

    مثل اون مردک خود شیفته تو شازده کوچولو ، که تک و تنها روی یکی از اخترک ها بود ؛ تک و تنها ! دلش خوش بود از همه بهتره..چجور همه ای؟ همه ای که نیستن! 

    چشمام میسوزن و پلکام درد میکنن ، دلم ضعف میره ... دلم تنگه و تنگ و تنگ... شبیه دلتنگی ایه که هیچ وقت تمومی نداره ، شایدم هنوز خیلی زوده برای تموم شدنش...

    نمیدونم چقدر منو بشناسین..پر حرفی هام میتونه مصداق برونگراییم بوده باشه، ولی قبلا هم گفتم گاهی واقعا باید بابت چیزایی ک از خیر گفتنشون گذشتم یا تشکر کنین ازم یا نهایتا زبان ب تحسین بگشایید..* خود شیفته ی بی سر و پای خود محور اعظم * 

    یه اتفاق تو بلند ترین شب سال رخ داد .. چیزی ک شبیه خواب بود .. اتفاقی که مثل یه سناریوی بی کم و کاست - یا شاید پر از نواقص - از قبل چیده شده توسط ذهنم بود.. خوابم میاد بدجور..تو همین مدتِ کم از سرم پریده چه خرس زمستونی ای بودم .. همش خواب بودم .. یا خواب بودم یا اگه بیدار بودم داشتم به خوابیدن فکر میکردم .. ولی خواب و غذا و این نیاز های طبیعیم الان دیگه پیش چشمم کمرنگ شدن.. جسمم فراموشم شده .. و نمیدونم روحم در آنِ واحد تو چندتا مکان پرسه میزنه! 

    ولی واقعا جسم مهمه؟ میخواین آدما رو بازم از قیافه قضاوت کنین؟ بازم مقایسه کنین و با این مقایسه ها منو قانع کنین؟ 

    یه عمر انتظار کشیدم .. یه عمر یکم اغراقه ، ولی کاش دستمو باز بذارین با خیال راحت مبالغه کنم ، چون ارزششو داره.. چون حسم همینه.. حسم اونقدری شعله میکشه که آروم و قرار و مبالغه نکردن بی معنیه .. حالا آروم؟ یا قرار؟ یا آروم و قرار؟

    دیگه نمیخوام برسم به اون آرامشی ک شبیه مرگه .. اون آرامش اجباری و ناگزیرانه ای که از سرِ * دیگه نمیتونم چ خاکی تو سر این زندگی بریزم*عه .. میخوام بدونم چ خاکی باید بریزم.. و نمیخوام دیگه بهم بگن درست و غلط چیه.. میدونم ، آره ، متوجهم .. همشون خوبیمو میخوان...

    ولی تا حالا از خودشون پرسیدن تو اون دل لعنتی بی صاحابش چی میگذره ک حاضر شده نشون دادن این همه ضعف رو متحمل شه و به جون بخره؟ نمیگن حتما یه دلیلی داره اینکه نمیتونه مغرور و سرد و بی حس باشه؟ چرا دائم با گفتن اینکه :"چرا تو اینجوری ای؟" کاری میکنن ب وجودم و تصمیمم و درست و غلط شک کنم؟ 

    منو آسوده ک بذارن ، آروم آروم هم خودمو پیدا میکنم .. هم تک تک اون عزیزایی که نگران حالمن در می‌یابم.. فقط زمان میخوام...زمان واسه فکر کردن و کنار اومدن ،

    زمان واسه باور کردن ...

    ...+ دیگه کلافم از همه چی

    بزار هرکی هرچی میخواد بگه

    اصن چرا باید بدونن؟ میتونن ندونن

    بهرحال تهش منم و تو...

    منم یادم نمیره

  • ۲۳
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۲ دی ۹۹

    و بازم خواب

    ساعت ۱۰ و نیم صبحه.. بارون هی میزنه و هی آروم میگیره.. قرار نبود اینقدر آلارم خاموش کنم تا از ساعت ۸ به ۱۰ و نیم برسم ولی حالا که شده ..اومدم بگم بازم داشتم خواب می دیدم ..

    خواب می دیدم به عنوان یه دانش آموز دوباره رفتم مدرسه ی راهنماییم،  ولی همه میدونن من بزرگ شدم و دیگه تو اون مقطع درس نمیخونم و واسه تجدید خاطره اومدم ؛ ولی همون یونیفرم قدیمی رو پوشیده بودم .. حتی تک تک بچه های کلاس قدیمی مون هم بودن .. انگار کلاسمون دوباره سر پا شده بود و هیچکی به این فکر نمیکرد که الان دیگه دبیرستانیه و راهنمایی نیست .. یادمه داشتم پوسترا و چیزای روی دیوار رو نگاه میکردم گریم گرفت .. شایدم خودمو مجبور میکردم اشکام بیان تا غم و دلتنگیمو بتونن نشون بدن ولی اشکا به سختی میومدن..

    هر چی که بود بالاخره صورتم خیس شد.

    یکی دیگه از بچه ها هم با من زد زیر گریه و بقیه سعی داشتن بگن تمومش کنین الان معلم میاد می بینه دارین گریه میکنین ! و معلم رسید و نفهمیدم اشکام کجا رفتن(اینم از مزیت خوابای منه که همیشه بینش پر از وقفه س... مثل سریالی که وسطش هی تبلیغ عالیس پخش کنن ، همینقدر اعصاب خورد کنه.. حالا تصور کنین وقتی تبلیغ تموم شد سریال رو هم بزنن جلو و شما نفهمین چیشده) خلاصه ، معلم اومد یه عالمه برگه ی پرینت شده داد دستمون که روش چندتا عکس آبی خیلی با کیفیت بود اشاره کرد اینا واسه درس امروزه و مدرسه تا حالا واسه هیچکسی چنین عکسایی با کیفیتی پرینت نکرده. عکس یه کاراته باز کوتوله ی بی قد و قواره ی عجیب ژاپنی بود با یه کاراته باز ایرانی که هیچکدوم نمیدونستم کین ... ولی اون ژاپنیه خیلی قیافه ی عجیبی داشت...*حالا اینجا یه چیزی تو مایه های همون تبلیغ عالیس پخش کنین تا بگم یادم نمیاد*، ولی یهو سر از یه خیابون در آوردم که توش من یه دست فروشم و دارم عکس و پوسترای طرح دار با عکس میوه و دوچرخه و ماشین و یه مشت موز سبز و زرد و چندتا کارت طرح دار که معلوم نیست از کجا آوردم میفروشم:/ 

    تازه هیچ کی هم نمیخره و همش هم یه آقاهه رد میشد میگفت بساطتونو جمع کنین منم داشتم به موزا نگاه میکردم و رنگ موز های سبز رو با زرد مقایسه میکردم و حقیقتا به هیچ کجام نبود فقط میترسیدم بیان از طریق خشونت وارد عمل شن و بساط نازنینم که روش لش کرده بودم رو جمع کنن'-' ... عین آواره های بی خانمان خیابونی بودم... موز و کارت می‌فروختم... در حالی تا همون چند لحظه پیشش سر کلاس بودم داشتم به مدرسه ی قدیمیم فکر میکردم ...

    کاش یه معبر همه ی اینا رو برا من تشریح و تفسیر کنه .. بهم بگه چرا باید پوستر با طرح میوه و دوچرخه بفروشم و نفهمم اون کاراته باز ژاپنی کوتوله کیه .. اه ...

  • ۱۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۲۹ آذر ۹۹

    شاید کولوسئوم هم ، خاکستری است

    هی! چطورین؟ خوبه حالتون؟ خودم که نمیدونم به چنین سوالایی که راجب حس و حالمن باید واقعا چه جوابی بدم ، پس اگه رو مختون میره بیخیالش، زیاد بهش فکر نکنین...

    دیروز عصر امتحان فیزیک بود...شبشم متاسفانه دبیر فیزیک زد به سرش و ۳ ساعت در حال قانع کردن مدیر و دبیر و کادر نفهم مدرسه برای یه تاریخ امتحان بودیم...که دیگه حتی حوصلم نمیشه بشینم توضیحش بدم و بگم چه خبر بود ، فقط اثرات خستگی دیشب هنوز تو تنمه تقریبا همچنان در حال جون دادنم . تا دیر وقت بیدار موندم که انشامو تموم کنم ، ولی خب ظاهرا این تا دیر وقت بیدار موندن امروز رو هم به فنا داده ، پس اگه میخوابیدم که صبح زود پاشدم ک کارامو انجام بدم احتمالا خیلی بازدهی بیشتری داشت .

    ولی من کله شقم میدونین؟ هر چی بهم میگن هی کار خودمو میکنم! و اونقدر تکرار میکنم تا زمانی که سرم به سنگ بخوره.. حتما الان دارین بقیه ی جمله رو اینجوری تو ذهنتون می چینین :"تا زمانی که سرم به سنگ بخوره و آدم بشم". ولی من آدم شدنی نیستم! سرم به سنگ ک هیچی ، سیمان و گرانیت و آسفالت هم میخوره همون کله خراب دیوونه ی همیشگی ام...بعد فک میکنن مشکل من با روانپزشک حل میشه! اینام زده ب سرشون ...(توجه نکنین)

    اومدم یه چیزی بگم یاد دوران قدیمم تو بلاگفا افتادم ، تا یه ذره اسم و بوی ماه امتحان میومد سریع پست میذاشتیم که : امتحانا شروع شده از این به بعد کمتر میام!! در حالی که اون امتحانا واقعا زیادم مهم نبودن ، فقط ماها الکی جوگیر بودیم! حالا که بزرگ شدیم بجای اینکه تو ماه امتحانا بذاریم بریم فعالیتمون ۱۲ برابر میشه!! خنده داره نه...آدمیزاد هر چی بزرگتر میشه جای سر عقل اومدن همون عقل بچگیشو هم گم میکنه ؛ البته این در مورد من صدق میکنه ، بقیه رو نمیدونم. صد البته خیلیا الان با عقل و منطق و دید ب آینده پیش میرن ، منم خب زندگیمو دارم میکنم! چیه مگه؟؟((= ~ ... 

    خلاصه این دفه واقعا امتحانا شروع شدن...ممکنه کامنت نذارم ولی بهتون سر میزنم...پست هم نمیدونم حوصلم شه بذارم یا ن...خیلی خسته و کوفته ام...بیشتر از این سرتونو درد نیارم

    _____________

    دانلود - PDF

  • ۱۸
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • يكشنبه ۲۳ آذر ۹۹

    2AllOfU

    این یه پیام یهویی ، از من به توئه ... از مقایسه کردن خودت با بقیه دست بردار ، اینقدر دنبال آمار زندگیشون نباش ، تو همینجوری که هستی عالی هستی ، تو همینجوری که هستی تویی ، خیلیا همون خودشونم نیستن ! پس خوشحال باش وکمتر سخت بگیر ، باشه؟ 

    به قول یکی بقیه به کجات ...؟(:

  • ۲۵
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۱۸ آذر ۹۹

    بارون ، مطلقا بارون

    حس میکنم  الان، هر چی شخصیت بخشی و استعاره و کنایه به کار ببرم بازم حق آسمون ادا نمیشه ،  شاید فقط بیشتر از قبل مسخره میشه،  ولی امروز صبح جوری داره باد و بارون میاد که بعد از چند لحظه باز کردن پنجره *برخلاف توصیه هایی که واسه اولین بارون و خطر شیوع ویروس بهمون گفته بودن* ، حس کردم همین باد قدرت اینو داره که پاهامو از زمین جدا کنه .. همین حالاشم خونه رو داره باد می بره.. موندم پشت پنجره ، اونقدر موندم که لرزم گرفت ، فقط یه لایه لباس پوشیده بودم ... دیشبم بارون میومد ، یاد حرف دیشبش افتادم وقتی اولین واکنشش به پاقدم بارون و حدسی که درمورد پشت پنجره ایستادنم زده بود ، این بود :

    -"سرما نخوری".

    پنجره رو با لرز بستم . نذار هورمونا بر انگیخته ت کنن!  هنوزم داره بارون میاد . سر کلاس ادبیاتم ، دوباره مداد رنگی خاکستری دستم گرفتم دارم عمرمو مزین میکنم ؛ ازمون خواستن یه انشا بنویسیم و توش یه نفرو توصیف کنیم، یکم شبیه موضوع آزادیه ک خودم واسه اون قبلی انتخاب کرده بودم،  ولی این بار دیگه واقعا نمیدونم دست رو کی باید بذارم ... شاید یه کسی که در بی وجود ترین حالت ممکن وجود داشته باشه،  شایدم نه! گفته بود طولانیش نکنید! انشای قبلیم دو صفحه شد ، ممکنه حوصلش نشده باشه بخونه ؟ نمیدونم ... به هر حال براش فرستادمش !

    یه مدته عادت کردم آستینامو - چه به قدر کافی گشاد باشن چه نه - به زور اونقدر میکشم جلو تا انگشتام توش گم بشن ، با انگشتای مشت شده میزنم رو پیشونیم :"نذار هورمونا برانگیخته ت کنن!". 

     

    -بیداری؟

    + فقط بدجورخوابم میاد...

    پ.ن : تا حالا نیمه شب رفتین سراغ کسی ببینین بیداره نه؟ اگه بیدار باشه و بفهمه سراغ چشماشو گرفتین ممکنه پروانه های تو دلش اونقدر بال بال بزنن که بچسبن به ماده مخاطی حفره های گوارشی جسمشون...حالا برو آب بیار حوض پر کن...

    پ.ن ۲ : امروز رو تقریبا کلا تو تخت گذروندم ! به جز بخشی از روز که مربوط به امتحان شیمی بود .. زیبا نیست؟ 

    پ.ن ۳ : زمان خاموش شدن سرور های میهن بلاگ به تعویق افتاد و تا ۳۰ آذر مهلت داد . نمیدونم چرا همونجوری که آوا گفت دلم میخواست این تعویق تا ابد تمدید بشه .

    پ.ن۴ : میدونستین امروز تولد سوییت ترین دختر بیانه؟((: تولدت مبارک سبی نوتلای کیوت...رفیق صمیمی قدیمی...همتون دارین بزرگ میشین...فقط من بچه موندم ینی...؟((: ...

    🍭🍫🍰

  • ۲۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • يكشنبه ۱۶ آذر ۹۹
    در کتاب جاده آلپاین: داستان زندگی من، مونتگمری می نویسد:” هرگز زمانی را به یاد ندارم که در حال نوشتن نباشم یا به نوشتن فکر نکنم… من قلم به دستی کوچک و خستگی ناپذیرم.”
    _______________________
    دانشجوی سال دوم پزشکی
    _______________________

    Well you only need the light when it's burning low
    Only miss the sun when it starts to snow
    Only know you love her when you let her go
    Only know you've been high when you're feeling low
    Only hate the road when you're missing home
    Only know you love her when you let her go
    And you let her go

    Let her go ♫
    By : Passenger
    __________________________
    شاید بی قراری ها این زندگی رو خیلی سریع و بی مقدمه جلوه بدن ، اما قول میدم هیچ تغییری یه شبه اتفاق نمیوفته ~ یه فری تیل ، یه افسانه ، یه واقعیت ،یه کابوس یا یه رویای گمشده × کی میدونه زندگیامون دقیقا کدوم یکیشونه ...اون روزی ک دیگه نوجوون نیستم ، هنوزم اینجام یا نه ؟ (= کوچیکتر ک بودم یومیکو توموری بودم ! شما یادتون میاد ؟ من یادم میاد ! هنوزم یومیکو ام ~ با چاشنی کمی هلیا ((: اوتاکویِ ریش سفید ~ آرمیِ پیر ~ سومین وبلاگ ~ عاشق انحنای شرق آسیا و همون مردمی ک چشم بادومی خطاب میشن ! بیاین به شکوفه های ساکورا فکر کنیم ، اینجا حتی غم گیلاسیه !
    ♥ 私は一人じゃない
    __________________________

    ツ Contact Me
    Instagram : @helya_yumiko
    Telegram : @helios2004 ✉
    منوی وبلاگ
    خوشش اومد ، پیوند کرد